کمیسیون حقوق بشر در ادامه سلسله نشست های قلمی میزگردی را تحت عنوان ارزیابی نقش توسعه اقتصادی در تحولات حقوق بشر در منطقه خاورمیانه با حضور استادان دانشگاه و مختصصان برگزار کرد . و به یک نتیجه رسیدند که وقتی فقر نباشد احترام به حقوق بشر هم نخواهد بود .
کلوخ انداز : چه بیکار ؟ خب از همان اول می آمدند پیش من ! خودم همین اول نتیجه گیری می کردم .
ختم : نه آقای کلوخ انداز ! این بحث های نیاز به کالبد شکافی دارد که این دوستان هم لطف کردند که کالبد شکافی کردند !!
آسفالت :پاک این حرف روشنفکرانه زد . بابا جمع کن بساطت را ! اتفاقا مافیا هم از همین میزگردها شروع می شود !
آسفالت : برو خودتو سیاه کن ! حال کردی آخرش سرپرستی وزارت اقتصاد با حکم حکومتی تمدید شد ؟ چشم حسود کور شود !!
ولی زاده : آقای آسفالت این حرفهای چیه ؟ زشته !
آسفالت : زشته ؟ ببینم اینا که شایعه می سازند که در یک بهزیستی کودک آزادی شده زشت نیست ؟!
ولی زاده : اما این شایعه نیست که ؟
آسفالت : بیا تو هم را هم فریب دادند .
ولی زاده : حالا بگذریم از این حرفها ! بحث اصلی را پی بگیرید !
سروش : خب احسان حرف اول کلوخ جون رو گوش کن دیگه ! آدم وقتی گرسنه باشد حقوق بشر به چه دردش می خورد ؟ آزادی بیان می خواهد چه کار ؟ اصلا گور پدر آزدی بیان و حقوق بشر ! همین آزادی جنسی بدهند برای ما کافیه !
آسفالت : پاک این حرفهای فساد برانگیز زد !
ولی زاده : راست می گه ! سروش گندشو در آوردی دیگه !
کلوخ انداز : به نظر من کاری که حکومت می کند خیلی عالیه !
ولی زاده : برای چی ؟
کلوخ انداز : برای اینکه وقتی شکم مردم گرسنه باشد . فکر و ذکرشان اصلا به حقوق بشر و آزادی بیان نمی رسد !
آسفالت : شماها دارید اغتشاش ایجاد می کنید !
سروش : نه آسفالت ! اتفاقا کلوخ جون راست می گه ! اصلا نگاه کن الان مردم فکر ذکرشان چیه ؟!
آسفالت : به دست آوردهای دولت نهم فکر می کنند ؟
سروش : برو بابا ! تو هم دلت خوشه ها ؟
ختم : اینکه خاتمی بیاید یا نیاید ؟!
سروش : تو که کلا از دنیا پرتی !
کلوخ انداز : به این خبر مرد متجاوز به زنان خانه دار و مجرد ؟!
سروش : این چیزا که دیگه عادی شده توی این مملکت ما !
ولی زاده : خب پس چی ؟
سروش : به برق که مسئله مهم زندگی ما شده ! الان مردم در هرکجا می روند به قطعی برق گیر می دهند و سر این بحث می کنند . دیگه از بس سرشون گرمه دیگه کی وقت می کنند که دم از حقوق بشر و این حرفها بزنند !
ولی زاده : خب دیگه وارد حرفهای خطرناک نشو سروش ! من …
سروش : خب باشه می دونم ! من و زن بچه دارم و این حرفها ! تو که فقط بدی زن و بچه نداشته ات را به رخ بکشی ! راستی احسان میز گرد ما بهتره یا این میزگرد های این روشنفکران و استادان ؟
ولی زاده : نمی دانم ولی می دانم که آنها مثل ماها با شلوارک نیستند ! یا بساط قلیان و تریاک و چایی و نبات ندارند !
کلوخ انداز : دیگه دستی دستی آبروی مارو بردی دیگه ! اگر دلت می خواد بگو زیر شلوارک هم چی می پوشیم ؟
سروش : می خوای من بگم ؟
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگردشبانه
دوم : شنیدیم که ایران و آمریکا مذاکراتی را انجام دادند و ظاهرا نتایج این مذاکرات مثبت بوده است و خلاصه صلح در راه است . اما بسیاری خوشحال هستند که ایران بعد از ۳۰ سال با آمریکا مذاکره کرده است . اما باید خاطر نشان کنم که هنوز هیچ چیزی مشخص نیست . ما همچنان شعار مرگ بر آمریکای خودمان را داریم !!!
سوم : مشایی گفته بود که با ملت اسرائیل دوست هستیم که همین مسئله باعث شد که دوستان ما در مطبوعات صحبت های مشایی را بیش از حد بزرگ کنند . اما اصلا مسئله بزرگی نیست . اگر به یاد داشته باشید در یکی از شبکه های خارجی آقای احمدی نژاد گفت که ما با ملت اسرائیل و آمریکا مشکلی نداریم بلکه با دولتشان مشکل داریم . خصوصا بر ملت اسرائیل تاکید بیشتری کردند . باتوجه به بزرگ کردن این موضوع توسط مطبوعات مشایی هم ترسید که مبادا خدشه ای به پست و مقامش برسد . این صحبت ها را از کل تکذیب کرد . دیگر بی سوژه گی هم روزگار مطبوعات را به کجا می کشاند ؟!!
چهارم : سریال ترانه مادری فیلم بدی نیست . اما این سریال نقطه ضعف های زیادی دارد که اشاره به آن ها وقت زیادی را می گیرد و ارزش آن را هم ندارد که در مورد آن چیزی بنویسیم . اما چیزی که بسیار جلب توجه می کند . بازی محسن افشانی که نقش پویا را به عهده دارد . محسن افشانی در این سریال بسیار عالی بازی کرده است و نشان داد که استعداد خوبی هم در زمینه بازیگری دارد . او قبل از این فیلم مجری یک برنامه نوجوانانه بود که بسیاری از نوجوانان به خصوص دخترهای نوجوان از طرفداران پرو پاقرص او هستند . افشانی اگر خودش را گم نکند و اسیر غرور نشود . می تواند آینده خوبی را برای خودش بسازد !
پنجم : این روزها روزهای عجیبی به نظر می رسد . در هر خیابان و کوچه ای که قدم می گذاری اعلامیه هایی می بینیم که خبر از مرگ یک انسان را می دهد . آن هم در سن های جوان ! بعد از مرگ شکیبایی و یکی از خویشاوندان ما این روزها بیشتر به مرگ فکر می کنم . امروز به همراه یار دبستانی در خیابان و کوچه قدم می زدیم که در حال گذر از خیابان و کوچه شاهد پر از اعلامیه های گوناگون بودیم . وقتی قدم به کوچه منزل یار دبستانی گذاشتیم صدایی از حیاط خانه همسایه می آمد . صدایی پر از ناله و گریه و جیغ به گوش می رسید . دیدیم که جوان های این خانه که یک عزیزی را از دست داده بودند چه بی قراری می کردند . ما غریبه ها هم که با دیدن این صحنه ها بیش از اینکه دلمان به حال آنها بسوزد . بیشتر به حال خودمان فرو می رویم که آخر دنیای ما هم همین است . به نظر شما نوبت ما کی می رسد ؟
اضافه کاری : ما هم روزمره نویس شدیم !!!
اضافه کاری دو : این پست را بخوانید : جملات قصار مسئولان در سالی که گذشت ( خورجین )
هامون ؟ چه فیلم ماندگاری ! چند بار هامون را دیدم ؟ چند بار با دیالوگ های حمید هامون که خسرو شکیبایی عهده دار این نقش بود زندگی کردم ؟ چه فایده ای دارد که این حرفها را می زنم ؟ او هم رفت و مثل خیلی از رفتگان با واژ ه های کلیشه ای روبرو شد : او به خاطره ها پیوست !!! چه جمله خنده داری ؟ این عبارت کلیشه ای برای هر کسی که صدق می کند برای خسرو شکیبایی ؛ برای حمید هامون صدق نمی کند ! او هنوز هم هست و هنوز با او زندگی می کنیم و باورش داریم !
چقدر دلم هوای خواهران غریب را کرده ! چقدر دلم هوای خانه سبز را کرده ! خصوصا قسمتی که با حبیب رضایی به بام تهران می رود ! چه شاهکاری بود ؟ آیا او به بام سینما رسید ؟ چه سوال خنده داری کردم ؟ سه تا سیمرغ جشنواره فجر و دپیلم افتخارش و جوایز دیگر برای رسیدن به بام سینما بس نبود ؟ برای او کافی بود ! اما برای ما دیدن شاهکارهاش کم بود ! خیلی کم !
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و وقتی باز کردم ؛ دوست وبلاگ نویسم (( خودم )) در کامنتش خبر دیگری می داد . اما وقتی چشمهایم را باز می کنم با یک حقیقتی روبرو می شوم که دوست ندارم آن را ببینم . مثل بعضی سکانس های فیلم های تلخ که از دیدنش عارم می آید . درست مثل سکانس آخر زندگی شکیبایی که در بیمارستان پارسیان با یک سکته قلبی تمام شد !!
همیشه مادرش به دنبالش می آمد و همین موضوع باعث شد که بچه ها او را به باد مسخره بگیرند . آدم وسواسی بود . وقتی پنجره کلاس را باز می گذاشتیم می گفت پنجره را ببند من سرما می خورم . در حالی که هوا خوب بود . وقتی که بچه ها گوش نمی کردند می دیدیم فرداش با حال مریض آمده بود کلاس یا اصلا نمی آمد . به قول معروف دست پاچلفتی بود . طوری راه می رفت که در حیاط مدرسه بچه های بزرگتر او را مسخره می کردند و دورش می کردند و هر چه که می خواستند به او می گفتند . با بچه ها رابطه خوبی نداشت چون اکثر بچه ها او را به باد مضحک می گرفتند و به طوری که سام در اکثر موقع ها به حیاط مدرسه نمی آمد و در کلاس می ماند .
اما وقتی بچه ها در درسی اشکال داشتند به سمت او می رفتند و از او کمک می گرفتند . اما بچه ها که قدرشناس نبودند ! درست همان رفتاری را با او انجام می دادند که قبلا می کردند . در بین بچه ها کسی دوست سام نبود . اما من ترجیح دادم طلسم شکنی کنم دوستش باشم . یه جورایی برایم جالب بود که با چنین شخصیتی دوست بشوم . همین طور هم شد و من و سام در یک نیمکت در کنار هم نشستیم . با اینکه بچه ها تعجب کردند چرا من در کنار سام نشستم !! اتفاقا من و سام هر دو شاگرد اول کلاس بودیم . البته اول او بعد من !! از سام خیلی چیزها یاد گرفتم . البته چیزهایی که یاد گرفتم فقط مربوط به درس بود چون او غیر از درس چیز دیگری نمی دانست . او تمام وقتش را به درس خواندن می گذراند . حتی زنگ های ورزش به جای ورزش کردن درس می خواند و اینم یه بهانه دیگر برای بازیچه شدن در بین بچه ها بود ! به طوری که کلمه به کلمه کتاب را حفظ می کرد . بعضی وقتها که از درس خواندن زیاد قاطی می کرد نمی توانست نمرات خوبی بگیرد . البته نمره پایین او ۱۸ بود . یک بار ۱۸ گرفت و زد زیر گریه و معلم و بچه ها تعجب کرده بودند و این بهانه ای شد که بچه ها بیشتر او را مسخره کنند . البته ناگفته نماند که من هم بعضی وقتها از سام سوی استفاده کردم و از او تقلب می کردم . البته تقلب های کوچک . اگر تقلب نمی کردم نمره ام می شد ۱۷ یا ۱۸ بعضی وقتها تا ۱۴ ۱۵ می شدم ! اما وقتی تقلب می کردم نمره ام می شد یک بیست ناقابل !
سام آدم جالبی بود . اطلاعات بالایی در مورد علم داشت اما در مورد هنر و ورزش و بازی و چیزایی که اکثر بچه ها دنبالش بودند هیچی نمی دانست . حرف زدنش هم جالب بود . هر وقت حرف می زد سرش را صد بار تکان می داد تا حرفش را بزند . اما سال سوم رفت . نمی دانم کجا رفت ؟ اما می دانم به جایی رفت که حقش آنجا بود . به جایی رفت که بیشتر درس بخواند . جایی که بچه های دیگر مثل خودش باشند . بچه هایی که فقط به درس فکر کنند . با اینکه بچه های کلاس او را جدی نگرفتند اما من برخلاف بچه ها آینده خیلی خوبی را در زمینه علم برایش تصور می کردم . حالا ۶ سال از آن روز گذشت و من از سام و مادرش و خواهرش که همیشه به دنبال سام می آمدند خبری ندارم . فقط می دانم که دلم برایش یک ذره شده و دلم می خواهد دوباره او را ببینم و بدانم که الان هم همین طوری هست که قبلا بود یا الان بهتر شده و غیر از درس خواندن چیزای دیگری هم یاد گرفته؟ شاید الان او برای خودش نابغه ای شده باشد !
سروش : خاک بر سر ما که سوریه واسطه می شود !!
آسفالت : پاک این جوان روغن نباتی حرف زد !
کلوخ انداز : بابا هر کی می خواد واسطه بشه مهم اینه که این آخر عمری جنگی پیش نیاد ! حالا هر ننه قمری می خواد باشه ! چه شارون باشه ! چه بشار اسد !
آسفالت : اسم شارون را نیار که بدبخت الان افتاده تو گوشه بیمارستان و کسی هم ازش خبر نداره ! بعدشم تو که اسم شارون را می آوری مگر خدای نکرده اسرائیل را به رسمیت می شناسی ؟!
کلوخ انداز : نه والا ! مگه از جونم سیر شدم ؟ می خوای به سبک ورزشکاران من هم کنار بکشم ؟!
آسفالت : مسخره می کنی ؟ از شما بعیده ! شما سن و سالی ازتان گذشته !
سروش : ببین احسان جون من چی می گم ! اینا چی می گن !
آسفالت : تو که از اول حرف مفت می زنی و مشخصه که تحت تاثیر غربی ها قرار گرفتی !
سروش : خب اگر معکوس این را بگویم ؟چی ؟ حتما می شوم یک جوان مسلمان ایرانی واقعی؟
آسفالت : ببین ! باتوجه به اینکه تو تحت تاثیر افراد بی هویت قرار گرفتی . نمی توانی این مسائل را درک کنی !
کلوخ انداز : به قول وبلاگ نویس ناراضی باید درک انقلابی داشته باشی !
آسفالت : دقیقا ! تو اگر درک انقلابی داشتی می فهمیدی که سوریه چون فهمیده انرژی هسته ای ایران صلح آمیزه داره واسطه می شه !
کلوخ انداز : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی که موشک های ایران همشون راسته و به هیچ عنوان الکی نیست !
آسفالت : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تورم و گرانی محصول کارهای دولت قبلیه !
کلوخ انداز : تو اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تغییر مدیران و وزیران به قول سخنگوی دولت اهمیتی ندارد .
آسفالت : تو اگه درک انقلابی داشتی می دیدی که معیشت مردم بهتره شده . چون کور هستی مثل سایر اصلاح طلبان و منتقدان نمی بینی ! حیف که عقلتان به اندازه اون فرمانده اشغالگر آمریکایی نمی رسه که با احمدی نژاد عکس یادگاری گرفته . از او یاد بگیرید !
سروش : بابا ایول شما دو تا چقدر باهم امشب هماهنگ شدین ؟ می گم برید توی تیم فوتبال سایپا تو سمت راست بازی کنید تا علی دایی شما دو تا را هم برای تیم ملی دعوت کند !
آسفالت : بیا ! تا داریم باهاش جدی حرف می زنیم از این مزخرفات می گه ! الحق که تو شایسته همون آفتابه سردار رادانی !
کلوخ انداز : راستی بچه ها ختم کجاست ؟!
ولی زاده : والا جلسه ای در باب انتخابات ریاست جمهوری سال آینده داشت نتونست بیاد اینجا!
آسفالت : از طرف من بهش بگو که مگه ندیدی دیشب احمدی نژاد چی گفت ؟ برای دور دوم هم برنامه دارند ! پس لازم نیست که خودشان را به زحمت بیاندازند !!
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
بدون شرح : رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم گفتند که ۸۰۰ میلیارد دلار پس از انقلاب نفت فروختیم .
اضافه کاری : رشد جمعیت کشور از ۶۱/۱ درصد به دو درصد رسید . مبارک باشه ...! داریم به ارتش ۱۲۰ میلیونی نزدیک می شویم !
اضافه کاری دو : این داستان زیبا را بخوانید و لذت ببرید : سلام جنگ من فرزند توام
متاسفانه ثبات مدیریتی در کشورمان به هیچ عنوان مفهوم و تعریف خوبی ندارد و بسیار جامعه ما از این عدم ثبات مدیریتی ضربه ها خورده است . این عدم ثبات مدیریتی به خصوص در دولت نهم بیشتر به چشم می خورد . مدیر جدید که با مدیر قبلی دارای سلیقه های متفاوتی هستند چگونه می توان با این وضعیت به یک سازمان پایدار امیدوار بود ؟ آن هم در جایی که ایرانی جماعت با وجود همسان بودن سلیقه فکری ؛ طرح های مدیر قبلی را محکوم می کند و به دنبال رویه ای که خودش به آن علاقه مند است می رود .
در کشورهای پیشرفته و اروپایی با تغییر یک مدیر همان سیستم ها و همان عملکرد را رو به جلو پیش می برند اما در وطن خودمان با تغییر یک مدیریت از بیخ تا گوش یک سازمان دچار تغییرات می شود و آن هم به واسطه ی اینکه طرح های قبلی مورد پسندش نیست و ما هم محکوم هستیم که بگوییم اینجا ایران است !!!
با برکناری وزیر راه و ترابری اوضاع دولت نهم بیش از گذشته آشفته تر می شود . هر چند که سخنگوی دولت اظهار دارد که این برکناری ها و تغییرات اهمیتی ندارد . اما روشن است که تغییر یک مدیر زیر ساختاری چه ضربه سنگینی وارد می کند ! چه برسد به تغییر یک مقام مدیریتی در سطح بالا همچون یک وزیر ! در حالی این تغییر صورت می گیرد که دولت نهم هنوز دو وزیر مهم کشور را به مجلس معرفی نکرده است و همچنان کشور ما بدون یک وزیر کشور و وزیر اقتصاد روزگارش را سپری می کند و دولت هم با معطل کردنش انگار دوست دارد که این وضع ادامه داشته باشد . مانده ایم که دولت در این یکسال باقی مانده چه کاری را می خواهد صورت بدهد ؟ شاید دولت گمان می کند که به جای یکسال ۵ سال فرصت دارد ؟!
اما تغییر ۹ وزیر نشان دهنده یکسری اعترافات غیر مستقیم است ! اعترافی که کاملا روشن است که دولت از خودش ناراضی است ! رئیس جمهور با این تغییر دادن هایش اعتراف کرد که اشتباه کرده است . اعتراف کرد که عملکردش ضعیف بوده است ! اعتراف کرد که اقتصاد مملکت به جای رو به رشد بودن رو به نابودی است (( با برکناری وزیر اقتصاد )) ! و باز هم اعتراف کرد که از نظر سیاست داخلی نتوانسته موفق باشد (( با برکناری وزیر کشور )) !و خیلی از اعتراف های دیگر که دولت نهم هنوز جرئت بیان آن را ندارد . آیا با این اوضاع بهتر نیست که دکتر احمدی نژاد به جای برکناری وزیرانش ؛ برای برکناری خود آستین بالا بزند ؟!
اضافه کاری : یک سفر دو روزه به تبریز رفتم و برگشتم .
اضافه کاری دو : محمد آقازاده این پست را عالی نوشته و شما را به خواندن این پست دعوت می نمایم :
ولی زاده : بابا باهم حرف نزنید . من می خوام حرفهای شما را بنویسما ؟!
آسفالت : این از دست آورد های دولت نهمه که نشان از قدرت بالای ماست که امیدواریم فتح المبین دیگری هم رخ بدهد .
ختم : مثل اینکه منتظر جنگ هستید ؟ تا وقتی گفتگوی تمدن هاست این بحث ها جایی ندارد .
کلوخ انداز : من می گم با این موشک ها پدر و مادر آمریکا و جد و آباد اسرائیل را در می آوریم اما اونها بیشتر پدر و مادر ما را در می آورند !!
سروش : کلوخ جون راست می گه ! من چند وقت پیش تو ماهواره تصاویری از قدرت نظامی آمریکا را دیدم که خیلی کف کردم و گفتم ایران مورچه هم نیست در مقابل این ها !
آسفالت : خجالت بکش ! این حرفها چیه می زنی ؟ کشور ما از هر نظر قدرتمنده ! بعدشم تو خجالت نمی کشی ماهواره نگاه می کنی ؟ بچه کفر داره !
سروش : ول کن بابا ! آنقدر چیزای باحالی توش داره که اگر یه بار ببینی از فردا مشتری می شی !
آسفالت : استغفرالله . ببینم ماموران نیروی انتظامی نیامدند ماهواره ات را جمع کنند ؟!
سروش : نه بابا . یه جایی گذاشتم که کسی نمی تونه ببینه . اگر هم برش دارم بابام دیگه نمی ذاره . از وقتی ماهواره گذاشتم عاشق اون دختره توی کانال شب خیز شده و هر شب نشسته پای حرفهای اون !!
کلوخ انداز : سروش از اون کانال ها هم داری ؟
سروش : چه جورشم .
ولی زاده : بابا این حرفها چیه می زنید ؟ هر دفعه یک بحثی خواستیم بکنیم شما از این بحث ها راه انداختید !
کلوخ انداز : خب ولی جان این بحث ها همیشه مده !حالا بنال که چی می خوای بگی ؟
ولی زاده : به نظر شما توان نظامی ایران بالاتره یا آمریکا ؟
ختم : ای بابا چرا همش جنگ ؟ تا وقتی گفتگوی تمدن ها هست ...
کلوخ انداز : ای بابا تو هم وقت گیر آوردی ها ! هی تبلیغ حزب خودتان را می کنید ؟!
آسفالت : یه کلام قدرت ما از هر نظر بهتره !
سروش : آسفالت جون چرا خودتو گول می زنی ؟! حقیقتو بگو ! نترس ! می گم کاریت نداشته باشن !
آسفالت : ببین ولی جان این دیگه شورشو در آورده !
سروش : راست می گم دیگه ! اصلا شما به چند سوال من پاسخ بده . اگر حق با من نبود من خودمو از این میزگرد می اندازم بیرون .
کلوخ انداز : بگو عزیز دلم .
سروش : قربون جیگرت بشم !
ولی زاده : ای بابا سروش جنبه داشته باش . سوالتو بپرس !
سروش : باشه بابا ! اول اینکه ثروت آمریکا بیشتره یا ایران ؟
ولی زاده : خب آمریکا !
سروش : آمریکا در جهان قدرتمنده یا ایران ؟
ولی زاده : آمریکا !
آسفالت : ولی ما در خاورمیانه قدرتمندیم .
سروش : اونکه فقط خودمان می گیم ! سوال بعد کشورهای خارجی با آمریکایی هستند یا با ایران ؟!
ولی زاده : بازم آمریکا !
آسفالت : چی می گی ولی ! خیلی ها با ما هستند !
سروش : می توانی نام ببری !
آسفالت : خب ؛ حزب الله ـ حماس ـ ونزوئلا و.....
سروش : چه جلب !
آسفالت : مگه اینها چه مشکلی دارند ؟
سروش : اینها مشکلی ندارند ! ما مشکل داریم !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : این پست ( هویت ما ) نشان می دهد که عکسهای مانور نظامی مونتاژه . نظر شما چیه ؟
سوال عکسی : دکتر محمود احمدی نژاد در حال گوش دادن به چه چیزی است ؟
گزینه یک : شعار انرژی هسته ای را گوش می دهد ؟!
گزینه دو : حرفهای زیر میزی !! مافیا را گوش می دهد ؟
گزینه سه : آهنگ اندی (( خوشگلا باید برقصن )) را گوش می دهد ؟!
گزینه چهار : حرفهای سخنگوی عزیز دل در رادیو را گوش می کند ؟!
گزینه پنجم : تمرین می کند تا لنکت زبانش را رفع نماید ؟!
گزینه ششم : با موبایلش با امام زمان تماس می گیرد ؟ ( بر ما خرده نگیرید خودشان گفتند که ارتباط دارند )
گزینه هفتم : اصلا به هیچ چیزی گوش نمی دهد و بی جهت آن را در گوشش قرار داده و حالش خوب نیست !!
وبلاگ نویس ناراضی
اضافه کاری : برای فرار کردن از نوشتن بد نیست با عکسهای ساده بازی کرد! نظر شما چیه ؟!
وقتی تصمیم به ترک گرفت ؛ پدر و مادر سالخورده اش که آنها را شدیدا دوست می دارم و از آدمهای سالم روزگار کثیف هستند ؛ فرزندشان را به بیمارستان می برند که ترک کند . اما فرزندشان در بیمارستان حالش به هم می خورد و نمی تواند ترک کند . اگر هم بخواهد ترک کند زندگی اش مجال و فرصت نمی دهد . چون دکترها او را جواب کردند . به همین راحتی ! او بی هوش در گوشه ی بیمارستان افتاده و همه در انتظار یه معجزه هستند . معجزه بازگشت به زندگی !
سخت است که بشود در مورد این چیزها با منطق و فلسفه بنویسیم . مگر بی آبرویی ؛ بی نزاکتی ؛ و از دست دادن با عقل و منطق جور در می آید ؟! این جوان هم مثل خیلی از جوان های دیگر اسیر بی صلاحیت یکسری از آدمهایی شدند که در صندلی گران قیمتشان نشسته اند و معشوقه هایشان آنها را خنک می کنند!! هرازگاهی از هوسشان بیرون می آیند و برای آینده من و تو و تمام جوان های ایرانی تصمیم می گیرند !
تصمیم می گیرند چه کسی را بدبخت کنند ! تصمیم می گیرند کدام یک از ما را به هلاکت برسانند ! چه آسان با زندگی جوان هایمان بازی می کنند . چه آسان او را به جایی می رسانند که برنگردد ! چه آسان ثروت دغدغه آنها می شود و برای دست یابی به آن جوان ما را به سمت کثافت کاری پیش می برند ؟! برای خودشان ستاد تشکیل می دهند که ما بدانیم آنها اهل خدمت هستند . بدانیم که آنها (( بد )) ما را نمی خواهند !! اما آنها هستند که مرگ من و تو را تعیین می کنند که مبادا خدشه ای به قدرت و ثروت و به صندلی شان وارد شود .
چه آدمهای پستی....! چه آدمهای کثیفی...! آدمهای کثیفی که مهر نمازشان را طوری به پیشانی شان می زنند که آنها را با خدا بنامیم . ای کاش مهر نمازشان خالصانه بود که اگر بود می فهمیدند که پدر و مادر این همه جوان که قربانی تصمیمات آنها شدند چه می کشند ؟! می فهمیدند که جوان از دست دادن چه دردی دارد ! چه صبر و تحملی می طلبد ؟!! اگر می فهمیدند...
اما آنها نمی فهمند ؛ اگر هم می فهمند خودشان را به کوری می زنند . خودشان و وجدانشان را طوری قاضی می کننند ..... وجدان ؟! نه ! آنها با این واژه هم آشنا نیستند . برای آنها این واژه بیگانه است . اگر وجدانی داشتند که... به یاد حرف مادرم می افتم که در عین سادگی چه خوش سخن می گوید : خدا لعنت کنه اونی که باعث بانیشه !
اضافه کاری :چرا اینقدر زندگی تلخه ؟!!
تقریبا تمام آدمهای اطراف دکه مطبوعاتی توجهشان به این پیرزن جلب شده بود و من هم بی هیچ حرفی مسیر بازگشت به خانه را پیش گرفتم . اما فکر و ذکرم شده بود حرفهای آن پیر زن که در عین سادگی حقیقت را گفت . حقیقت که زیاد شنیدیم . اما حقیقت حرفهای این پیر زن توام با یک صداقت بود . چیزی که الان کمتر در بین خودمان می بینیم !!!
آری مردم ما خسته هستند ! گرفتار هستند ! سرگرم .... آری باید بارها تکرار کنم مردم ما که به دور از هیاهو های سیاسی هستند چه کنند ؟ به قول پیر زن چه گناهی کردند که همیشه بر سر هر چیزی باید تنشان بلرزد ؟! حتی اگر فقط یک بازی سیاسی باشد . مردم چه گناهی کردند که با این قیمت سرسام آور نفت باید نگران مایحتاج اولیه زندگی شان باشند ؟! شاید عادت شده است که ایرانی ها از عصر قاجار به بعد هر چه بدبختی هست باید به سرشان بیاید! اما چرا ایرانی ها ؟! ایرانیهایی که از همان اول یکتا پرست بودند ؟ مثل اینکه مطلب امشب به جای اینکه طعم یادداشت بگیرد طعم پرسشنامه گرفته است . چون خیلی سوالها داریم که جوابش را نمی دانیم . یادداشت امشب را زود تمام می کنم چون خسته ام خسته.... !
اضافه کاری : بعد از مدتها دیشب یک رمان می خواندم که ۳۴۰ صفحه اش را خوانده ام . برای اینکه فحش نخورم . اسم نویسنده و رمانش را نگویم بهتر است !!